ریاح

باید چیزهایی نوشت و به دست باد سپرد...

ریاح

باید چیزهایی نوشت و به دست باد سپرد...

اینجا آمده‌ام که بنویسم. از چیزهایی که دوست دارم بنویسم ولی ملاحظات نمی‌گذاشت. دوست دارم بنویسم و به باد بسپرم. حتی اگر پراکنده بود و حتی اگر سیر خاصی را دنبال نکرد. آزاد و رها...

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۲۴ شهریور ۹۷، ۱۱:۲۶ - مهدی قاسمی
    :)

داستان «دریا» - قسمت دوم

چهارشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۷، ۰۵:۰۰ ب.ظ

قسمت اول

------------------------------

شهریور شده بود و با اینکه هوا باید رو به خنکی می‌رفت اما هر روز گرم تر و گرم تر میشد. مامان و عمه تصمیم گرفتن برای برای بچه‌ها لوازم التحریر بخرند که یواش یواش اماده رفتن به مدرسه بشن. یک روز صبح همگی با هم رفتن خرید. دو سال بود جنگ تموم شده بود اما هنوز اوضاع اقتصادی خوب نبود و مردم تحت فشار زندگی میکردن. کیف رامین به منصور رسید و کیف نگار به سعیده و کیف سعیده به مریم. مونا هم که تازه ۵ سالش شده بود گریه میکرد و طلب کیف میکرد. یه کیف کوچیک ارزون هم برای مونا خریدن و با یک دفتر نقاشی و یه مداد رنگی شش رنگ.

تا ظهر همه برگشتن خونه و تو این گرما چیزی بیشتر از آب دوغ خیار نمی چسبه. خانواده عمه هم ناهار موندن تا بعد از ناهار مریم و مونا حموم برن و بعدش برن خونه خودشون. ناهار که خوردن و تلویزیون کوچیک سیاه و سفید که سریال خانوادگی ظهر رو پخش کرد، همه خوابیدن.

عصر که همه بیدار شدند، مادر بستنی یخی ای که خودش با شربت آبلیمو درست کرده بود رو اورد. اون زمان ها مردم بستنی یخی رو خودشو با یخچال خونشون درست می کردن. بستنی که خوردن منصور رفت تو کوچه و عمه هم مریم و مونا رو برد حموم. ساعتی بعد منصور برگشت خونه که توپ کم باد داخل انباری رو ببره و توپ دوستاش رو لایی کنند و بتونن فوتبال بازی کنند. انباری مقابل رختکن حمام بود. منصور که در رو باز کرد و به سمت انباری رفت که همون لحظه مریم از حموم اومده بود بیرون و منتظر بود که عمه هم مونا رو بیاره بیرون و با حوله خشکشون کنه. منصور یه لحظه چشمش به بدن برهنه مریم افتاد؛ چند ثانیه چشم تو چشم شدند و منصور بیخیال توپ کم باد شد و سرشو انداخت پایین و بدو بدو رفت کوچه.

در عالم بچگی منصور از مریم خوشش میومد و دوست داشت وقتی بزرگ میشه با مریم ازدواج کنه. حالا اتفاقی افتاده بود که نمیدونست بعدش باید چیکار کنه.

منصور رفت پیش دوستاش و گفت توپ کم باد رو پیدا نکردم. اون روز نتونستن فوتبال درست و حسابی بازی کنند اما منصور انقدر تو کوچه موند تا خیالش راحت بشه که عمه اش اینا رفتن خونه. چون دیگه روش نمیشد چشم تو چشم مریم بشه.

نزدیک غروب منصور رفت خونه. پدر هم اومده بود و همه با هم شام خوردن.

  • لقمان

داستان

دریا

نظرات  (۴)

  • محمد علی علم خواه
  • سلام‼

    خدا قوت

    وبسایتتون خوبه

    یــه کلبه وبسایتی هم ما داریم

    به وبسایت ما سربزنید خوشحال میشیم

    نظر بدید ذوق زده میشیم

    ما رو پیوند کنین میمیریم...

    منتظر حضور سبزتان هستیم در :




    danesh-elm.blog.ir
    پاسخ:
    سلام
    باشه تو خوبی
    سلام

    چقدر قدیمی :)

    خسته نباشید :)
    پاسخ:
    سلام. چی قدیمیه؟ زمان داستان؟
    اهوم

    زمان منظورم بود
    پاسخ:
    کم کم میرسه به زمان حاضر و حتی آینده
    جالب بود..

    سپاس..
    پاسخ:
    مرسی

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی