ریاح

باید چیزهایی نوشت و به دست باد سپرد...

ریاح

باید چیزهایی نوشت و به دست باد سپرد...

اینجا آمده‌ام که بنویسم. از چیزهایی که دوست دارم بنویسم ولی ملاحظات نمی‌گذاشت. دوست دارم بنویسم و به باد بسپرم. حتی اگر پراکنده بود و حتی اگر سیر خاصی را دنبال نکرد. آزاد و رها...

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۲۴ شهریور ۹۷، ۱۱:۲۶ - مهدی قاسمی
    :)

۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

خانواده باآبرویی در شهریار زندگی می کردن. تازه جنگ تمام شده بود. پدر خانواده کارگر بود و مادر خانه دار. چهار فرزند در این خانواده زندگی میکردن. رامین ۱۲ ساله، نگار ۱۰ ساله، سعیده ۷ ساله و منصور ۵ ساله.
پدر خانواده هیچ وقت در جنگ شرکت نکرده بود ولی مرد شریف و سالمی بود که برای لقمه حلال خانواده تنهایش تلاش می کرد. در شهریار جز یک همشهری هیچ آشنایی نداشتن. پدر هیچوقت به رفتن به جهبه فکر هم نکرده بود چون خانواده او از این هم فقیرتر و تنهاتر میشدن. پای او جراحت کهنه ای هم داشت. سال ۵۷ که حکومت نظامی بود و نگار تازه به دنیا آمده بود برای خریدن مقداری وسایل خوراکی که شیر همسرش را زیاد کند بیرون رفته بود و سربازان ارتش شاه به او ایست داده بودند و او که توجهی نکرده بود مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود. سربازان وقتی دیده بودند که داخل کیسه او مقداری وسایل خوراکی است نه اعلامیه، او را رها کرده بودند و رفته بودند.
در همین سال خانواده عمه بچه ها هم از استانی دیگر به شهریار نقل مکان کردند. آنها هم دو دختر داشتند: مریم ۵ ساله و مونا ۳ ساله.
خانواده مریم به امید یافتن شغل پردرآمدی به اطراف تهران آمده بودند و خانواده دیگر هم خوشحال از اینکه از تنهایی در اومدن، اتاقی از خونشون رو به اونا دادن
هر چند که رامین و نگار خود را بزرگتر حساب میکردن اما سعیده و منصور و مریم و مونا همبازی هم شدند.
یک روز که چهار نفری مشغول بازی لی لی در حیات خانه بودند، نگار که از مدرسه برمیگشت صداشون کرد و گفت: بچه ها بیاید لواشک.

یک سالی گذشت. هفته پیش خانواده عمه یه خونه ای تو همون کوچه اجاره کرده بودن و رفته بودن اونجا. البته اون خونه حموم نداشت و برای حموم دوباره میومدن به همون خونه قبلی.
تابستون بود و مریم و منصور منتظر اول مهر بودند که کلاس اولی بشن. منصور داشت با دوستاش تو کوچه تیله بازی میکرد. پسرا که از تیله بازی خسته شده بودن گفتن منصور برو توپ هفت سنگ رو از خونتون بیار که هفت سنگ بازی کنیم. توپ هفت سنگ هم تو دستشویی بود. نزدیک سقف دستشویی دو تا طبقه زده بودن که کفش کهنه و وسایل مختلف رو اونجا بزارن. منصور توپ رو برمیداره و میره بازی.
بعد از یکی دو ساعت خسته و تشنه برمیگرده خونه. همون موقع رامین هم با بینی خونی وارد خونه میشه. انگار دعوا کرده بود. منصور میگه داداش چی شده اما رامین جوابی نمیده. نگار سریع میره مامان رو خبر میکنه و بعد از اینکه به رامین میرسن و حالش جا میاد، میفهمن که رامین سر اینکه وسط فوتبال یکی بهش فحش ناموسی داده دعواش شده.



  • لقمان
دوست دارم داستان بنویسم ولی نه داستانهای خیلی تخیلی. چیزایی که بعضا در زندگیم تجربه کردم.
چند تا شخصیت باید برای داستانم تعریف کنم و باهاشون پیش برم. امیدوارم خوشتون بیاد.
حتما نظر بدید که شخصیت ها بهتر شکل بگیره و کاملتر بشه.
داستان رو سوم شخص می نویسم که مشخص نشه کدوم یکیش بیشتر شبیه من هست.
  • لقمان

چیزهایی که از بچگی خودم یادم میاد خیلی کمه. چند تا اتفاق و موقعیت بیشتر از ۵ سال اول زندگی ام یادم نیست. اونم در حد اینکه یه سری بازیها رو یادم میاد یا مثلا یادم میاد یه بار شلوارمو خیس کردم و مامانم دعوام کرد. یا مثلا یادم میاد یه خواب ترسناک دیدم که مامانم نجاتم داد.

هر چیزی که از بچگی یادم میاد مامانم هم بخشی از ماجراست. اصلا امکان نداره چیزی به ذهنم برسه که مامانم کل ماجرا یا گوشه ای از اون نباشه.

مادر یعنی همه زندگی یه بچه. کاش بوسیدن دستهاشون یه کم برامون راحت تر بود.

  • لقمان

باید بنویسم. بیشتر بنویسم. باید از چیزهایی بنویسم که با اسم واقعی‌ام نمی‌توانم آن را منتشر کنم. نه به دلیل مسائل سیاسی و امنیتی و ... بلکه شاید به دلایل فرهنگی اجتماعی. به دلیل اینکه نیاز نیست همه زوایای شخصیت خودم را برای همگان آشکار کنم.

بله. من درونگرا هستم و بودم. شاید هم خواهم بود. اما اینجا که لزوما من نیستم. اینجا قرار است بنویسم هر آنچه را می‌خواهم.

اینجا را به هیچکسی نخواهم گفت که منم. مگر...

میخواستم اسم انتخاب کنم. اسمی که نه مرد باشد نه زن. از شخصیت‌های کارتونی پرنده گرفته تا اسم ماه و ... اما لحظه آخر قرآن را در کتابخانه‌ام دیدم. قرآن را باز کردم و لقمان را انتخاب کردم.

من مذکر هستم یا مونث مهم نیست. اینجا لقمان یک نام است که می‌خواهد بنویسد.

بسم الله الرحمن الرحیم


------------

بعدنوشت: یادم رفت بگویم که اواخر سوره روم و ابتدای سوره لقمان در قرآن آمد. اسم این وبلاگ هم در این دو صفحه دو سه باری تکرار شده بود.

  • لقمان